تبليغاتX
حمد کن خدایی را که پروردگار جهانیان است








حمد کن خدایی را که پروردگار جهانیان است

با وضو می نویسم، چون برای توست


من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو                     پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو                    ور از این بیخبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت           آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم         گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت    سربجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد                  در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو

گفتم ای دل چه مه ست این دل اشارت می کرد    که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو

گفتم این روی فرشته ست عجب یا بشر است     گفت این غیر فرشته ست و بشر هیچ مگو

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد            گفت می باش چنین زیر و زبر هیچ مگو

ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال             خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو

گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست       گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو


مولانا



نوشته شده در شنبه 1 بهمن1390ساعت 23:46 توسط مریم




وارد خانه ات شو

به ناکجای آشنا

به خودت برو

به آنجا که جز من کسی نیست

به خاموشی

به هزار شب و هزار دل که تشنه توست

به تو

به تنهایی وجودت

به یک


نوشته شده در یکشنبه 13 آذر1390ساعت 8:23 توسط مریم




جان بی جمال جانان میل جهان ندارد              هر کس که این ندارد حقا که آن ندارد

با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم            یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد

هر شبنمی در این ره صد بحر آتشین است       دردا که این معما شرح و بیان ندارد

سرمنزل فراغت نتوان ز دست دادن                 ای ساروان فروکش کاین ره کران ندارد

چنگ خمیده قامت می خواندت به عشرت        بشنو که پند پیران هیچت زیان ندارد

ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز               مست است و در حق او کس این گمان ندارد

احوال گنج قارون کایام داد بر باد                      در گوش دل فرو خوان تا زر نهان ندارد

گر خود رقیب شمع است اسرار از او بپوشان      کان شوخ سربریده بند زبان ندارد

کس در جهان ندارد یک بنده همچو حافظ           زیرا که چون تو شاهی کس در جهان ندارد


نوشته شده در شنبه 28 آبان1390ساعت 0:21 توسط مریم




عالم هستی در همه ژرفای خود

در سینه جاودانه خداوند جای داشت

و خداوند در همان آغاز

آفرینش را اراده کرد

و چنین گفت که " چنین باشد! "

آهِ پردردی طنین انداز شد

تا که با قدرت خالق همه چیز

به وقوع پیوست، به نظر پدیدار شد.


و نور پدید آمد، و ظلمت

هراسان ز کنارش بگریخت،

و عناصر به همان حال

ز هم بگسست اند.


همچو در رویای پرغفلت،

هرچه بود، رفتن آغاز کرد،

خشک و خیره، در فضا، بی انتها،

بی امید و آرزو.


همه خاموش، همه ساکت، بی صدا

و نخستین بار بود که خدواند، خویشتن تنها دید!

و در آن هنگام، پگاهان آفرید،

شفقِ سرخ را دل به رحم آمد،

بهر تسکینِ همه رنج خموش،

بازی رنگها پدید آورد،

و سپس آنچه ز هم بگسسته بود

مهر در دلهایشان آمد پدید.


هر یک از آن تکه ها، پرشتاب و پرتلاش

در پی پیوند با همزاد خویش،

و همه امید و احساس وجود

به حیاتِ بی نهایتِ بازگشت،

خواه درک بود، یا که جذب

آنچه بود، پیوند دوباره بود و بس!

و دیگر خدا را نیازی به آفرینش نیست

زیرا که جهانش خواهیم آفرید.


و بدین سان، بر بال شفق،

می نشینم و خود به لبانت می رسانم،

و شب هنگام با هزاران مُهر خود

بر این پیوند صحّه خواهد نهاد.

و ما بر این کرۀ خاکی

نمونه می مانیم از آن پیوند، به وقت غم و شادی

و دگر بار اگر گویند " چنین باشد! "

ز یکدیگر جدا نخواهیم گشت.


"گوته"

(دیوان غربی_شرقی، زلیخانامه)


نوشته شده در دوشنبه 23 آبان1390ساعت 8:44 توسط مریم




بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید             در این عشق چو مردید همه روح پذیرید

بمیرید بمیرید وزین مرگ مترسید                کز این خاک برآیید سماوات بگیرید

بمیرید بمیرید وزین نفس ببرید                   که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید

یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان              چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید

بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا                  بر شاه چو مردید همه شاه و شهیرید

بمیرید بمیرید وزین ابر برآیید                      چو زین ابر برآیید همه بَدر مُنیرید

خموشید خموشید خموشی دم مرگست    هم از زندگی است اینک زخاموش نفیرید


مولانا


نوشته شده در یکشنبه 22 آبان1390ساعت 15:43 توسط مریم




سفیدم

آغشته به بی رنگی

به تهی بودن

به یک

به تمامیتٍ یک آرامش


نوشته شده در چهارشنبه 18 آبان1390ساعت 10:40 توسط مریم




هیچ اتفاقی رخ نخواهد داد

و گامی پیش نخواهد رفت

اگر سکوت بر قلبت ننشیند


آرام و چشم بسته  در مرکز قلبت بایست

مرکز تمام هستی آنجاست


بمان تا چرخش را کسی دیگر صورت دهد

و تو فقط بچرخ


نوشته شده در چهارشنبه 18 آبان1390ساعت 10:38 توسط مریم




ای عاشقان ای عاشقان من از کجا عشق از کجا

ای بیدلان ای بیدلان  من از کجا عشق از کجا


گشتم خریدار غمت  حیران به بازار غمت

جان داده در کار غمت من از کجا عشق از کجا


ای مطربان ای مطربان بر دف زنید احوال من

من بی دلم من بی دلم من از کجا عشق از کجا


عشق آمدست از آسمان تا خود بسوزد بدگمان

عشق است بلای ناگهان من از کجا عشق از کجا 


مولانا


نوشته شده در شنبه 26 شهریور1390ساعت 15:9 توسط مریم




دیدی عبور کردم

از همه چیز، از خواب های در هم تنیده اشرافی

از صخره نوردی های هر روزه

از شیشه

و بی پروا به تو رسیدم.


نوشته شده در دوشنبه 10 مرداد1390ساعت 9:25 توسط مریم




هر نفس آواز عشق مى رسد از چپ و راست     ما به فلک مى رویم عزم تماشا، کِه راست؟

ما به فلک بوده ایم، یار ملک بوده ایم                باز همان جا رویم جمله که آن شهر ماست

خود ز فلک برتریم، وز مَلک افزون تریم                زین دو چرا نگذریم؟! منزل ما کبریاست

گوهر پاک از کجا؟! عالم خاک از کجا؟!               بر چه فرود آمدست؟! بار کنید این چه جاست

بخت جوان یار ما، دادن جان کار ما                   قافله سالار ما، فخر جهان مصطفى است

از مَه او مَه شکافت دیدن او برنتافت                 ماه چنان بخت یافت، او که کمینه گداست

بوى خوش این نسیم از شکن زلف اوست        شعشعه این خیال زان رخ چون والضحى است

در دل ما در نگر، مردم شق قمر                      کز نظر آن نظر، چشم تو آن سو چراست

خلق چون مرغابیان، زاده ز دریاى جان             کى کند اینجا مقام؟! مرغ کزان بحر خاست

بلکه به دریا دریم، جمله در او حاضریم              ورنه ز دریاى دل موج پیاپى چراست؟!

آمد موج الست، کشتى قالب ببست              باز چو کشتى شکست، نوبت وصل و لقاست


مولانا


نوشته شده در شنبه 1 مرداد1390ساعت 17:36 توسط مریم




مطالب پيشين
» هیچ مگو
» موثر از تو
» جان و جمال
» " چنین باشد "
» در این عشق بمیرید
» بوی سفید
» گردش و سکوت
» من از کجا عشق از کجا
» حل شدن یا عبور
» ما ز فلک بوده ایم ...
Design By : ParsSkin.Com